بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

روز های عروسکی

بهراد می تونه......

♥بهراد خزید............♥ آفرین پسر ناناز که تازه توی 9 ماهگی خزیدی!!!!!!! ای ی ی ی ی ...من می تونم...... دیدی خاله جون نونستم...تنبل نیستم   بهراد تا حالا نخزیده بود............... راستش فکر می کردیم که تنبل ولی امروز متوجه شدیم که................. امروز بهراد گذاشته بودیم توی دشک بازی و به امان خدا ولش کرده بودیم و رفتیم سر کار های خودمون..... بعد که بعد از 10 دقیقه برگشتیم دیدیم 5 متر اومده بود جلو.....................بله حالا فهمیده بودیم پسر ما تنبل نیست........ اون واقعا واقعانی خزیده بود................. دوستت دارم عنوسکم کی بشه که راه بیفتی........ ...
11 مهر 1391

مروارید های تو

سلام عزیز خاله.............. قربونت برم من که اینقدر دندونات ناز شده.............فقط 4 تا دندون داری ولی با همین دندونات اینقدر ناز شدی که هر کی دندونات رو میبینه قربون صدقه ات میره................ نمی دونم تصور کنم که چه قدر لثه هات می خاره...................بعضی وقتا درد لثه هات اینقدر زیاد میشه و کلافه میشی...................بعد هم  میزنی  زیر گریه.............فدات بشم من که اینقدر درد میکشی....ولی  ارزششو داره.................دیگه مثل پیرمرد های بی دندون نیستی!!!!!!!!!!!!! عزیز دلم نمی دونی اولا که دندونات داشت در می اومد وقتی بهت غذا می دادم......وقتی دندون های کوچیکت به قاشق می خورد چه قدر ذوق می کردم.....
29 شهريور 1391

چه قدر زود بزرگ شدی.......................

قربونت برم  یعنی انقدر زود گذشت....نگاه کن خودتو چه قدر توچولو بودی عزیزم....باورم نمیشته اینقدر زود بزرگ شدی عزیزم......انگار همین چند دقیقه پیش بود که یه نوزاد 1 ساعته بودی و اومدیم توی بیمارستان دیدیمت....نگاه کن چه قدر بزرگ شدی قدت از 50 سانتی متر رسیده به ٨٠سانتی متر.....تازه در آینده به١٩٠هم میرسه.....وزنت از 3 کیلو رسیده به 11کیلو................فدات بشم که اینقدر زود بزرگ میشی.......                                         &nb...
28 شهريور 1391

فرشته ی کوچولوی من

عزیز خاله امروز  وقتی خواب بودی داشتم بهت نگاهت می کردم...مثل فرشته ها بودی...یه فرشته ی کوچولو که داره خواب های خوب میبینه....تو خواب لبخند می زدی...نمی دونستم خواب چی رو میدیدی ولی هرچی بود یه خواب خوب بود....هیچ کس از خواب های شما بچه ها خبر نداره... گاهی نصف شب،کابوس میبینی و بلند میشی یه عالم گریه میکنی...ولی هیچ کس نمیدونه که خواب های بد شما ها چیه... و وقتی از خواب بلند میشی تمام اون خواب های بدت فراموشت میشه و به شادی اون روزت ادامه میدی...ولی اینو بدون خواب های خوبت هیچ وقت فراموشت نمیشه... تو یه دل پاک و صاف داری بدون غصه،بدون گناه برای همین میگم تو یک:    فرشته ای،فرشته ی کوچولوی من ...
21 شهريور 1391

عکس هایی از نی نی ما

  لحظه ی تولد بهراد 3 روزه خنده در خواب   بهراد 2 ماهه بهراد متعجب بهراد همیشه گشنه بهراد لحظه ی سال تحویل بهراد خوش تیپ نی نی اخمو انگشت خوردن نی نی بهراد ما با آویز تختش حمام نی نی بهراد ما عروسک می خوره بهراد ما تو جنگل بهراد ناز ما با لباس جدید بهراد ما بعد از عروسی پاهای بهراد بهراد عشق گل     پا خوردن بهراد ما  خزیدن بهراد ما نشستن بهراد ما اولین غذا خوردن نی نی اولین باری که نی نی ما رورک سوار شد      بهراد خندان       ب...
20 شهريور 1391

عکس های خنده دار نی نی

 سیبیلوی خاله   فکر نکید من شکموام   موبایل خوردن نی نی.....  وقتی غذاش تموم میشه.... بهرادی در حال سرچ تو اینتر نت اگه بهراد دختر میشد بدون شرح... ...
20 شهريور 1391

حرف های خاله و نی نی

این حرف های  طولانی از اون روزی شروع میشه که مامانت و باباییت با یک جعبه ی شیرینی اومدن خونمون. و گفتن یه نی نی ناز و خوشگل تو راهه. اون موقع بود که از خوش حالی داشتم بال در می آوردم. 3 سال بود که آرزوی خاله شدن رو داشتم.و اون موقع بود که داشتم یواش یواش به آرزو م میرسیدم.آخه چون هیچ خواهر یا برادری کوچیکتر از خودم نداشتم. چهار ماه از حامگی خواهرم گذشته بود که معلوم شد شما یه پسر عنوسکی ، ناز،قندعسل هستید.از اون موقع خرید سیسمونی شما شروع شد.وقتی مامانت سونو گرافی می رفت ما هم باهاش می اومدیم و وقتی می دیدم تو شکم مامانیت داری ور جه وورجه میکردی قند تو دلم آب می شد.            &n...
9 مرداد 1391

یه خاطره

ا وایل که تازه دوست آقای نی نی به دنیا اومده بود ، آقای نی نی و مامان و بابا رفتن خونه دوست آقای نی نی که نی نی رو ببینن.....نی نی خیلی کوچولو بود . به دلایلی مامان آقای نی نی مجبور شد لباسای دوست آقای نی نی رو عوض کنه ...سوء تفاهم نشه ها . جیشی نبودن ...اصلا دوست آقای نی نی توی لباساش جیش نمی کنه که ....تازه همون روز اول که از بیمارستان آورده بودنش خونه به باباش گفته بود : بابا دستشوئی کجاس!!!!!!!!!! آره باااااااابااااااا....شوخی نیست. خلاصه به دلایلی مامان آقای نی نی می خواست لباسای دوست آقای نی نی رو عوض کنه .....وقتی به دست و پای آقای نی نی دست می زد دلش هری می ریخت پایین....آخه دوست آقای نی نی خیلی خیلی کوچولو بود و مث یه عروسک خوابی...
27 تير 1391

آرزو های خاله

وقتی بچه بودم همیشه آرزو داشتم که یه خواهر زاده ی کوچولو داشته باشم.وقتی 3 دی ماه(روز تولد بهراد) به این آرزو رسیدم می خواستم بال در بیارم. اون خواب های نازش و اون خنده های تو خوابش این لذتمو رو بیشتر می کرد.  وقتی دو ماهه شد می تونست خوب خوب آدما رو ببینه و لذت زندگیش از اون موقع واسش شیرین شیرین شد. تا این که بزرگ شد.می تونه بخنده.می تونه آغو بگه.  می تونه عروسکشو دستش بگیره می تونه ... اون الان این قدر الان شیرین شده که اگه مدتی اونو نبینم  دلم براش تنگ می شه. خاله جون اینو بدون که خیلی دوستت دارم . آرزو می کنم زود بزرگ شی و  شیرینی هات از قبل بیشتر بشه...   &n...
1 تير 1391